سجادۀ صبر

ای که مهرت سایه روی ماسوا انداخته

پرتو عشقت بدل نورخدا انداخته

 

بس که شیرین است شهد جام الطاف شما

شوردیگر در دل اهل ولا انداخته

 

بارها خورشید با ماه فلک ازآسمان

بوسه ها برگنبد زردوطلا انداخته

 

آب سقا خانه ات ای کوثر شورآفرین

تشنه را یاد فرات کربلا انداخته

 

زود می گیرد شفا هرکس به پشت پنجره

پنجۀ اخلاص بر دارالشفا انداخته

 

هر که از باب الجواد تو مشرف می شود

چشم امیدی براین باب الرضا انداخته

 

تو رضایی وچه کس برآستان کردگار

چون شما سجاده ی صبرورضا انداخته

 

با چنین قدرومقام ومنزلت،آخر چرا

شعله برجانت شرار اشقیا انداخته

 

تاکه زد دست پلیدی شعله برجانت، تورا

مثل زهرا در میان کوچه ها انداخته

 

اشک می ریزد به پاس غربت تو ای غریب

آن که در نُه سالگی شال عزا انداخته

 

روز تشییع تنت جبریل با رضوان زعرش

شاخهُ گل روی تابوت شما انداخته

 

جای دارد خون بگرید آسمان برآن گلی

کز ستم دشمن به زیر نیزه ها انداخته

 

پیش چشم خواهر مظلومه اش دست ستم

پیکرش را یک طرف سررا جدا انداخته

 

هرکه را بیند «وفایی» درمصیبات شما

بار سنگین غم ومحنت زپا انداخته