کاروان عشق 

مدینه رو به سوی تو دوباره آوردم

به همرهم دل پر از شراره آوردم

مدینه بازمکن دربه روی من زیرا

زکوی عشق غمی بی شماره آوردم

مدینه سوی تو این کاروان عاشق را

گهی پیاده و گاهی سواره آوردم

من این سفینۀ درخون نشسته را باخود

زموج خیز بلا تا کناره آوردم

مدینه این چمن غنچه های پرپر را

ز زیرتیغ غم و سنگ وخاره آوردم

ستاره های شب افروز من به خون خفتند

کنون خبر ز شب بی ستاره آوردم

پس از شکفتن لبخند خون گرفتۀ عشق

خبر ز کودک و از گاهواره آوردم

دراین رسالت عظمی، تمام عالم را

به پای خطبه خود برنظاره آوردم

دلم زغارت گلچین لبالب از خون است

اگر اشاره ای از گوشواره آوردم

اگر زیوسف زهرا نشانه می طلبی

نشانه پیرهنی پاره پاره آوردم

«وفائی »ازغم و دردم اگرسخن گفتم

زصد هزار سخن یک اشاره آوردم

التماس دعا