وقت خواب

چرابا دختـــرت حرفی دگـــر بابا نمی گویی

سخن با غنچۀ پژمرده ازگل هـا نمی گویی

گهی درآسمان هستی گهی روی زمینی تو 

چــرا بامن سخن از عــالــم بالا نمی گویی

زچشمانت بجای اشک غم خوناب می ریزد

چرا ازلحظه های هجرخود باما نمی گویی

اگــــرچــه از عطـش چون غنجۀ پژمرده گردیدم

نمی پــرسم چـــرا ازآب از سقا نمی گویی

من ازآن شب که ماندم بی کس وتنهـــا به تو گفتم

تواز تنهائی خود دردل صحــرا نمی گوئی

زدم بوسه به لب های کبـود تو ولی بامن

زلبهای کبود خــویش هم بــابـا نمی گویی

 رسیده وقت خواب من چرا همچون شب دوشین

برایم قصه ای ازمادرت زهــرا نمی گویی

              رسیدی تاکه گوئی می برم باخود توراامشب

              دگرحرفی نــدارم گرسخـن این جا نمی گوئی