سقای سه ساله
سقای سه ساله
درجان من هنوز تو غوغا ندیده ای
درچشم این سه ساله تو دریا ندیده ای
حالا که آمدی نظری کن به چشم من
یک آسمان ستاره که یکجا ندیده ای
دیدم تو را به عالم رؤیا ولی همه
گویند مدتی است که بابا ندیده ای
روی کبود دختر خود را نگاه کن
چندی است روی مادر خود را ندیده ای
چشمم شده است ساقی لبهای خشک تو
یک دختر سه ساله ی سقا ندیده ای
ازخارهای سخت مغیلان چه گویمت
اینگونه آبله به کف پا ندیده ای
از ضربه های سرکش آن تازیانه ها
پیراهن کبود تنم را ندیده ای
با بوسه بر لب تو زجان سیر می شوم
جان دادنی چنین تو به دنیا ندیده ای
عمری به سوگ ما تو «وفایی» گریستی
جز خیر از سلاله ی زهرا ندیده ای
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۵ ساعت توسط سيد هاشم وفايي «مشهد »
|
کرده ام نذرکه عمری زغمت گریه کنم